تبليغاتX
hichi

hichi

تو دلت چه می خواهد؟

 

 

 

 

 

 

گاهی وقتها دلم میخواهد بایستم روبروی کبابی

از پشت پنجره به غذاخوردن آدمها نگاه کنم

تکه کبابی از توی بشقابی بردارم

گاهی وقتها دلم میخواهد نگاهم را پرتاب کنم به سمت مغازه آجیل فروشی،

 به پسته های خندان

گاهی وقتها دلم می خواهد شیشه عینک یک عابر را از روی صورتش بر دارم

 و دوباره سر جایش قرار دهم

گاهی وقتها دلم میخواهد به بلندی یلدا

به چشمهای یک پیرمرد که دستهایش از پشت به هم قفل شده،نگاه کنم

گاهی وقتها دلم می خواهد  چهار زانو وسط یک داروخانه بنشینم

گاهی وقتا دلم میخواهد از روبروی یک چرخی که میگذرم

 با یک دستم لبو و با دست دیگرم یک مشت باقالی بر دارم ... یک باقالی و یک گاز لبو

گاهی وقتها دلم میخواهد بی علت،

لبخندم را به قلبم قرض دهم و لبخند قلبم را، به آدمی

گاهی وقتها دلم میخواهد موهای سرم را با تیغ بتراشم

و تا رویش آنها به سر شانه هایم، زندگی دیده اش را شسته باشد

گاهی وقتها دلم میخواهد بتوانم خانه تک تک مردم را ببینم

گاهی خانه های دلشان

پیاده می آیم...چقدر بی تفاوتی!

 همچنان  زمزمه میکنم; گاهی وقتها دلم میخواهد...

تلفن زنگ می زند...شوق دوست مسرورم میکند

قرضم را به دل هنوز پس ندادم...می خندم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 10:20 PM  توسط leila moradi  | 

زمین تر شده

 

آسمان دستانش را باز کرد و ترجیح داد دانه های قلبش را "امروز" به زمین ببخشد

شاید دیرینه دلی نم بخورد، بوی کاهگلی بلند شود...

زیر نور ماه و درختان

 و دستی که دلت می خواهد روی شبنم های زنده  شمشاد ها بکشی

 تا شاید رگهایت زندگی را حس کند

صدای شادی همسایگان از تولد دوست

و چه تنها ما ! آیا خدا جایگزین تمام نداشته های من است؟!

جان من؟

نمیدانم طعم لعنتی شراب و فراموشی و شادی که حشیش میبخشد

 سقف های بم را

فروریخت

یا تنهایی و تناقض کوچک بودن ، در دایره لبخند های بزرگ اطراف،

منجیل را با خاک یکسان کرد؟!

هرچه هست، ازکنار ویرانه های شهر فروریخته ام گذر کن

سگ های تربیت شده را

بر سر مزار روحم بیاور

شاید پیدا شدم

شاید از زیر خلوار ها

زنده پیدا شدم

دوستان جان من

در این مسیر

به جای من

این روزها

زنده گی کنید...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 10:47 PM  توسط leila moradi  | 

میان چرخهای دندانه دار این سقف با طعم لجن

 

 

بهانه میخواهم، بهانه من میشوی؟

سوت و کور

بی دل

بی رقص

بی مغز

بی هوا

از خواب برمیخیزیم

طول و عرض خواب و غذا و عشق را با نشخوار، خوب طی میکنم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت 9:20 PM  توسط leila moradi  | 

حال من...

از پله ها پایین می آیم، نوک کفشهایم را میبینم

 و شوقی که کور شد، دست و پایش شکست  و چشم به راه صدای کتابهای نخوانده شد

 اما کتاب ها مگر صدا میکنند؟!

 به زمین رسیدم، با هوا غریبم، با دیوارها، با آدم ها، آدمهای بیرحم

با همه آنچه در اطرافم پوزخند نیش دار محرومانه ای دارند

 با دل نیزغریبم!

دستم را در سینه ام فرو می برم

قلبم را بیرون می کشم

خون فواره می زند، همه وجودم را به بیراهه می برد

انعکاس صورت چرک آدم های چسبیده به شیشه روحم را میبینم

و میمیرم

آه...به آرزویم رسیدم؟

ناگهان

 از خواب پریدم

و دیدم

نرسیدم...

 

         

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 0:53 AM  توسط leila moradi  | 

اینها چکمه های من است. چکمه های خیالی روزهای بچگی.

 روزهایی که تنها آرزوی من داشتن تراش رومیزی و جامدادی با در آهن ربایی بود.

 روزهایی که غم را مفهمیدم اما نمی ترسیدم.درد را میدیدم میرمیدم اما می دویدم و باز خود را می دیدم.

روزهای نان درست کردن با گل های حیاط و فروختن آن به قیمت بازی و فراموشی.

روزهای رفتن به باغ انار آقای داوودی و انار و مهربانی را با هم دزدیدن.

روزهایی که روی تانکر آب که تخته سیاهم بود به بچه های خیالی درس فرشته های واقعی را میدادم.

آن روزها امتحان چقدر برایم کوچک بود .کوچکتر از فکر بزرگ من.

اکنون امتحان بزرگ شده .بزرگ تر از فکر کوچک من.

این روزها چقدر کوچکم برای روزهای بزرگی...

من سلامتم همین را سپاس میگویم.

من پدر را دارم .مادر را دارم. همین را شکر میگویم 

 اما بیش از این بی بال بودن را نمی خواهم.بال هایم کو؟ پرواز می خواهم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 7:51 PM  توسط leila moradi  | 

با تو هستم.بله دقیقا با تو !

 "عشق تو را من اختراع کردم تا در زیر باران بدون چتر نباشم .عشق تو را من اختراع کردم . چونان کسی که در تاریکی  تنها  می خواند تا نترسد! "

چه مغرور بودم از عمق بازی با جان ها. اما چشمان دلم از این اتفاقات نگاهش را به زیر انداخت و پنهان کرد از چشمان سر! این اتفاقات همان هایی هستند که با فراموش کاری بچه گانه از یادم می رود اما پاک نمی شوند.غباری بر دلم نشسته که دستم نمی رود که غبار روبی کنم.

درک و حس از دل رفتن بی تامل انسان را مجهول می کند! سرمست بودم از بودنشان اکنون هم هستم برای آنها شمعی در این شب ها روشن کرده ام و در بزم های تنهایی خود به نور شمع می اندیشم. به چندی ناماندگاری! به گذران به رفتن.اینجاست که می بینی دربند دلشان و دلداده بودی و اینجاست که می فهمم نباید چنگ زد به ریسمانی نا محکم و رفتنی !

نه غم ماندگار است و نه شادی اما دراین بین باید که احساس زندگی باشد و این سخن قلب رقیقم را کمی آرام می کند.

چشم امیدم به توست ای درون کوچک که باید هرروز بزرگ تر شوی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 10:38 AM  توسط leila moradi  | 

بعدها قصه بلند تولد را خواهم نوشت...

امروز من در ساعت 14:20 دقیقه  وارد 25 سال شدم.

امروز بود که من متولد شدم.

و امروز است که باید به خود نگاه کنم و ببینم آیا به" تولد" و ظهور رسیده ام؟

به من گفتند در 14:20 دقیقه متولد شو و من بی برو و برگرد آمدم و بااختیار

امروز در 14:20 دقیقه به تولد رسیدم؟ به شروع دوباره؟ آغازی مثل پروانه؟

تولد تجلی لیلا زمانش رسیده، آیا لیلا به" زمان " رسیده است؟

آیا هرآنچه زیبا گذارده شده در من، به زیبایی هم بروز کرده است؟

به مفهوم " به دنیا آمدن " چقدر نزدیک شده است؟ به لبریز از" تنفس"

آیا مشتاقانه تولدش را "جشن" گرفته است تا دیگران هم شورانه سرانه جشن

 بگیرند؟

 آنگاه که انتظار تولدم را داشتند، اکنون، حالا، چقدر انتظار تولد و

 اشتیاق دیدارم را دارند؟ از همان نوزادی، به بازی کردن من در زندگی بر

 می گردد. آیا نقشم را (خودم را) فهمیدم تا خوب بازی کنم؟

 خوب درون نقشم حل شدم؟ سازگار شدم؟ " اثربه خاطرمانده"  شدم؟

 دوستش داشتم؟ دوستش دارم؟  

خدای من! لیلای من!

وجودم را بدان، نشانم را بیاب، تا آرام خود را بنوازم و جریان بیابم در

  هست شدن، لیلا شدن و والا شدن

به یاد " طیبه " می گذرم از خاطراتم،شاید قصه ام کوتاه شود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 6:17 PM  توسط leila moradi  | 

آیا زنده اید؟

شاید پس از در راهی مشخص قرار گرفتن، بهتر دانستم به کجا و چگونه و چقدر باید نگاه کنم.شاید

روشنایی مسیر در پیش پاهایم، به ترسیم  نمودار روز بود، یک نمودار نرمال، به قول درس آمار.آغاز کردم،

با سختی و سستی .گاهی درجا می زنم، کم می آورم، به دلیل ندانستن قوانین خودم و قوانین

زندگی.به دلیل خودپشتکار نبودنم، خیلی از آرزوهایم نم نم دارد از بین میرود و من درست در همین

جاست که باید تصمیم بگیرم،تصمیم گرفتن آسان است اما تصمیم زمانی تصمیم است که عمل پشت

بندش حرکت کند و به همین خاطر من هنوز تصمیم نگرفته ام! تصمیم گرفتن،به چالش کشیده بود مرا،

اما تا این حد مرا وانداشته بود تا فکر کنم که آیا من زنده ام؟من مدت ها بود که زنده نبودم .  با هر بار

دوباره نگاه کردن به خودم میگویم چه کسی می داند چقدر فرصت داریم ؟ و با هر بار دیدن پدر، به اینکه

او در این سن و سال، درون خود فکر میکند، آیا دارایی دارد؟آیا تکیه گاهی برای این روزها دارد؟ آیا جایی

که قرار گرفته و رنجش را کشیده مستحق زحمت هایش هست؟و هر بار به خودم بد و بیراه میگویم که تو

چرا هنوز ایستاده ای؟

در این کناره ها به ترس هایم می اندیشیدم و از کم توانی خودم در برابرشان کمی به خود آمدم

ترس از دوست داشتن و دوست داشته شدن.

ترس از دست دادن، در قرار بیقراری و دریغ از نشانه ای که، ثمرعمرشان را ،گرانبار کند.

ترس با ریشه نبودن در برابر تاراج خودم.

ترس از نفهمیدن چیزی است که در این بازی نهفته است

ترس از نداشتن قدرت تحمل درد

ترس از نبودن راه حل معادله ی کجا خدا و کجا من

 و در کناره ترها به خود می گویم: چرا با اینکه رودخانه ای بودم اینچنین از جریان افتاده ام و مرداب، این

روزها برایم گریه می کند؟ در این میان  چه کنم چه کنم مرا در کاسه اش انداخته بود! که زنده ماندن

امکانات می خواهد، زنده ماندن چیزهایی را لازم دارد که من در ترکستان آن بودم.  خیلی دلم برای لیلا

سوخت!

یک سال است که خیلی اوقات برای لیلا نبودم.

او پرسید چرا انقدر مرا دیر به دیر صدا می زنی!

چقدر دیر به دیر من را دوست داری!

در خانه ام به رویت باز است اگر به گمانت درها بسته اند.

لیلا؟ خواهش میکنم دیر برنگرد و زود خودت را به خانه برسان.

این روزها میدانم خیابان ها برایت نوید پگاه را  ندارند .

نکته ای به ذهنم خطور کرد و آن این  که تقریبا در بیشتر موارد، وقتی سطح زندگی ات متفاوت است با

حالت ایده آل، اگر به همان سطح زندگی  مورد نظربرسی، دیگر، مثل قبل، آن چیزهایی را که آرزو می

کردی که با داشتن امکانات، کامل ترش کنی، از یادت می رود و دست آخر در بیشتر موارد، ما هم می

شویم در عمل، چیزی شبیه آنها و شاید در موارد نادری بتوانیم موضوعی که زهرا مطرح کرده در وبلاگش

به نام "رهایش"  را به کار ببندیم و این کار سخت عجیب و کمتر شدنی است .

چگونه دیداری، نوشتاری، گفتاری،احساسی انسان را بر می گرداند؟ انسان دوباره و دوباره،دوباره هایش

را تکرار می کند، گاهی زیبا و گاهی نا زیبا، این دور ادامه دارد تا پختگی، تا همیشه زیبا دیدن با صبر، به

گمان من.

 دیروز با معدنی تا حدودی کشف شده به دیدار رفتیم و در پس آن، دیداری دیگر و افطاری هم در پیش رو

بود.جمعی  از دوستان که تقریبا از یک طبقه بودند.

فرزانه دختری بود که در میان آن جمع رخساره برافروخته بود!در دلم با شوخی می گویم به خاطر شرایط ،

اما نه، واقعا آرامش خاطر ستودنی وتکاپوی به هیجان آوری، داشت، متمرکز و راحت بود، انگار دغدغه

هایش جرات افراط را نداشتند. احساس را در لب هایش با وجود طنز سرشار نیافتم. اما در چشمانش،

آن دورها، تشعشعات کمرنگی جنبش داشتند.

ونیز برخوردهای مریم را، با ظرفیت بودنش، را تحسین می کنم و او همان بود که در اصفهان،نصف جهان

گونه برخورد کرده بود. این سفر کوتاه که به لطف مریم بود، در سفره خانه بوستان گفتگو، که متقابلا همه

چیزبا من، در حال گفتگو بود، مرا از حالت درجا زدن، بیرون برد. با دیدن آن دوستان،پاس زندگی به داده

شد و من به برگشتم به همانی که دانه دانه ی  ضربانش، خودش بود و خودش، اندیشه جرات را پیدا

کردم که باید راه را آفرید،نباید در برابر ترس خاموش ماند و گوش به فرمان عمل کرد. کلمه" زنده "را مثل

آب در دستانم حس کرده بودم، تازه بود و تر،خیسه  خیس!گمان کردم که باید به سفر روم!به زمان و

مکانی  که زنده بودم.

اما این راه و عمل به آن،  برای من که لغزش داشته،  کمی آرام به سر منزل مقصود گام بر میدارد.

هرچند که این رفتن ها و بازگشت ها در سراسر وبلاگ مشاهده می شود و گاهی  تکرار رفتنش، حوصله

خودم را کمی سر می برد،اما میدانم که میدانید به شعفه رقصیدن درختان در برابر خنکی نسیم، مانند

است، به دویدن،پریدن، به مثل بچه ها زود به فراموشی سپردن، به آسمان بالا با عروس هایی که جلوه

گری می کنند،به در مسیر؛ بلند بلند خندیدن در با هم بودن،به تعریف کردن و همدلی در تنها نبودن، به

دوست داشتنی بی پروا: بدون تملکی یا قرضی یا بدهی یا از دست دادنی نا خشنود،اینچنین است که

شگفتا ! در میابید بدنتان نیز با وجود نقص جسم بودن، حس زنده بودن ندارد، بلکه زنده است،

 و اینسان بودن، زمان انسان بودن، چه لذتی دارد!

ای حکیم و مهربان:

حال من را بفهم، حالم را در دستانت بگیر، حال من را به نقشی زیبا تبدیل کن،به تن کن جامه صبر راو

شوق را در چشمانم، ای که نمی دانم چه هستی و در کجایی!ای  که نمی دانم لیلایی یا در لیلا!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 5:38 PM  توسط leila moradi  | 

 

رسیدن به اول خط ، یعنی داشتن مسئله

 در این روزها دیگر مثل قبل دلواپس نرسیدن به چیزهایی که درمانش در

دست من نیست ،نیستم و زمانی هم که میرسم انگار چیزی در دلم میگوید

به آن دلبسته و وابسته نشو چراکه شاید مثل نسیم به سادگی بیاید و

برود. اما نمیگذارم که عطش لذت،لذت بودن از بین برود و همچنین دلم

میخواهد که در حال زندگی کنم،فقط در حال.دلم میخواهد بتوانم چیزهای

زیادی را با قلبم نگاه کنم،یعنی در آن زمان که بسیار سخت میشود به

واقعیات نگاه کرد، این دلم باشد که  نگاه کند و تصمیم بگیرد نه احساسات

زودگذرو کم حواس و مصلحت نبین!

مادرم دیروز به من گفت که نمیخواهم مسئولیت کارها را بر شانه های

لرزان تو زیاد کنم اما امیدم به این است که تو با صبر از کنار این مشکلات رد

شوی ،امیدم به توست که این روزنه هرچند کوچک را پیدا کنی و مثل آب به

دنبال اقیانوس باشی، هرچند که این جویبار کوچک برای خود میتواند به

اندازه ی دریاها ،ارزشمند باشد !

خودم که فکر میکنم میبینم هنوز ظرفیت حل شدن در اقیانوس را پیدا نکرده

ام و به نوعی شاید بخواهم اصلا وارد دریایی نشوم که من در آن هیچ چیزی

نیستم . البته نه درهمه امور.

امروز بر خلاف روزهایی که انتظار واقعا اعصابم را خرد میکند از انتظار ناراحت

نبودم.بعد از گپ دلنشینی با شاگرد اول تحقیقات ارشد استاد آمد و مرا

فراخواند. پس از اتمام صحبت ها استاد از من سوال کرد که ایمیل آخر را

خودت نوشته ای؟ من همین الان هم منظور ایشان را ازاین پرسش نفهمیده

ام، اما با خود گفتم لابد من که در این جلسات مثل یک بت یخی یا یک ربات

رفتار میکنم، یا مثل کسی که منفعل است آن هم بسیار،یا کسی که گویی

چیزی از این مطالعات نفهمیده است ،جای شک دارد که چنین اتفاقی

برایش افتاده.

ایشان نمی دانستند من از سال سوم و در کلاس همین استاد تمام

شیطنت ها و شوخی ها و در کل اظهار نظرهایم را در برابر این استادم جا

گذاشتم . من در کلاس ها اصلا دانشجوی ساکتی نبودم و بیشتر اوقات اگر

بحث میکردم حتما این بحث بیشتر از ساعات کلاس طول میکشید .یکی از

دلایل این سکوت، هیچ بودن در برابرعلم استادم بود، البته من به این موضوع

واقف هستم که استعداد هایی دارم و بالاخره درباره ی یک مسئله،

نظرخاصی دارم، اما ترجیه میدادم این چشمه ی کم آب در برابر دریا ساکت

بماند.

و شاید به دلیل همین سکوت ،این رویدادهای اتفاق افتاده در من عجیب به

نظر می آمد.امروز میخواهم برایتان از چگونگی محو شدن افکار و رویاهایم

بگویم : من از زمانی که اندیشیدن را درک کردم، معنی میدادم به بیشتر

چیزهایی که در اطرافم وجود داشت.ذهن من شلوغ بود و پر از سوال اما بی

جواب. من در برابر این مسائلی که در  جزء جزء زندگی به آنها دقت میکردم

بسیار عجول بودم .بی طاقت و غمگین.روح جستجو در من بی تاب و بی

جواب بود. من بی پناه .سوال هایم بی خانمان.به دانشگاه که وارد

شدم،فقط پژوهش ها و بحث هایم گاهی  نمره ی خوبی میگرفتند در

سطح علم.اما علم محض من عریان بود و به هیچ علمی نمی خواست

وصل شود! علم من انگار صرفا تجربه هایم بود و افکار و دغدغه هایم.این

روح و جسم بی پروای من تا حد جنون حرف گوش نکن بود .و من تنها،تنها

در مصاف این سوال های پی درپی.

به جایی رسید که گمان کردم این خیالات هستند که تنها در من حرکت

میکنند، این پرسش ها و آن نگاه در عمل چیزی را من لایق کسب آن بودم

برایم فراهم نکرده،من دستاوردی قابل قبول نداشتم ، جا مانده بودم از

هرآنچه که با وجود آن، شاید به جواب هایم زودتر میرسیدم.

 این علم حتی ندانستن کامپیوتر را هم شامل میشد.در این موقعیت این

علم محض بود که بر من پیروز گشت،.یک پای این قضیه لنگ میزد و من بی

آنکه بدانم کدام چرخ پنچر شده که جاده را با انحراف طی میکنم، شروع به

حذف اندیشه ها و بستن چشم هایم کردم.حذفه حذف.صرفا به رسیدن یا

نرسیدن توجه کردم.

از خودم،افکارم،سوال هایم،بیزار بودم و آنها در جایی گذاشتم و تنها

شدم.حداقل این تنهایی باری برایم نداشت و ذهنم سبک تر شده بود،بی

خیال و با تاسف،روزها مرا میگذراندند و میربردند.

این بار من و افسوس با هم  شدیم.افسوس مدام نق میزد ،سرزنش

میکرد،مرا خرد میکرد.می گفت با آن همه تمرکز بر مسائل کجا را کشف

کردی و آیا آن کشف الان متعلق به توست یا مستعمره کشور دیگری شده

است؟ یا استقلال پیدا کرده است؟ یا آن کشف را مثل خیلی مسائل دیگر

در ایران از تو ربوده اند؟راست میگفت،آن همه که به جمعیت اتوبوس و مترو

نگاه کردم، به چشمان و اعمالشان، چه چیز در دستانم بود جز مشتی حرف

در وب؟آنچه برایم ارزشمند  مانده بود نوع نگاهم بود که شکل گرفته بود و

میتوانست بر روزگار کشیده شود.

ناگهان،خسته

افسوس را رها کردم و تصمیم گرفتم،تصمیم برای دوباره بودن ودوباره

شدن.غم داشتم،با وجود پاهای سست،رفتم.و این رفتن همان شد که:

شکل جدیدی پیدا کردم

این بود قصه مسئله دار شدن من و معجزه انسان های خوب 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 7:13 PM  توسط leila moradi  | 

چه باور نکردنی بود نبودنش در خانه امان! نمیدانم اگر خدا دوباره مهلت با او بودن را نمی داد چه میکردم، به جز قصه تلخ عادت چه میکردم، به جز تنهایی مضاعف ؟وچگونه امید را به خانه راه میدادم، در صورتی که امید تنها از لبهای او به صدا در می آمد!

او تنها، ما تنها، خدای من تنها نیستیم؟ چرا تنهاییم.چرا عادت نکرده ام به صبر،یا شاید صبر 26 ساله خیلی طولانی بوده برای تحمل او!مگر او چه میخواست؟ میدانم .میدانم که میدانی و میبینی که نبخشیده ای بر ما خیلی چیزها را! اما چگونه آرام کنم دلی سراسر درد را؟ باور کن نمیخواهم. هیچ چیز نمیخواهم، هیچ چیز را به اجبار نمیخواهم .فقط کمی کنارش باش،کنارمان باش، به دعای من نبود و چطور به آنی بندیم؟

خدای من امروز به جز ندیدنش تمام کتابت را خواندم! خواندم که چه چیزهایی را نمیدانم و جوابه  ندادن هایت  را گرفتم. در دلم شور عجیبی، در سرم سنگینی غریبی !تمام دل بندگانت را دیدم ،امروز فهمیدم دل شکسته چیست و کجاست! آنها را دیدم و چطور تو میتوانی این همه را ببینی و لب نگشایی !

چقدر آغوش را ،عاشقانه میخواستند و من بیرحمانه دریغ کردم !یاد بچه گی افتادم  اینکه چرا نمیخواهم کسی را دوست داشته باشم و به آن اعتراف کنم چراکه ظالمانه این دوست داشتنم را زیر پاهای قانون کردند و من برای یادگاری جلد شکلات ها و بیسکوییت هایی که برایمان خریده بود را نگه می داشتم . وقتی میخواستم ببینمش وقتی لیلایی که مدام بیرون از خانه بود نبودش را اینطور حس کرده بود به راحتی با نگاه تحقیر کردند!

نمیخواهم حرف بزنم

از آن تلخ تر از تلخ ها که هنوز هم، آثار آن ها را در او که میبینم ،دیگر حرفی برای گفتن و همدلی کردن ندارم و زبانم میگیرد!  

دست های ضعیفم را به پاهای قوی گرفتم و بلند شدم از آن همه کنایه و تحقیر!شاید اولین باری بود که سربلند بودم از آنچه خوانده بودم و هستم .یاد گرفتم که نه، باز هم،انگار کسی به کسی کار که ندارد  کار هم میافزاید !اما نمی دانم من جان سخت شده ام یا روزگار و دنیای مادی انسان را این چنین سر سخت میکند، این چنین که می گویم: تو هم بیا و برو عیبی ندارد !من نباید دیگر به این موارد اهمیت بدهم با اینکه غم در دلم می آید و میرود اما با وجود ماندگاری ،انگار آنقدر ها هم دستم تنگ نیست که از او نتوانم پذیرایی کنم!

دلم از آرزوهایی میگیرد که در کسانی تناسخ پیدا میکند که من حتی دوست ندارم از آنها حرفی به میان بیاید که این سطر ها به حس بدی ها و تنفر ها آلوده شود.

امروز ،عصر جمعه بود،از آن عصر های آبی درباری، که من ثانیه به ثانیه گذشتنش را میفهمیدم.  

خدای من توانی باز بیشتر از پیش به من ده تا زیر این سنگ ها بیشتر دوام آورم،توانی که راه روم و با وجود لغزش ها نیافتم و یا اگر افتادم دست هایم را تنها به پاهای خود بگیرم،خدا کمک کن تا بتوانم آن نیروهایی که تو به من هدیه کردی را به دیار خوش واقعیت های شیرین ببرم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 7:29 PM  توسط leila moradi  |