رسیدن به اول خط ، یعنی داشتن مسئله
در این روزها دیگر مثل قبل دلواپس نرسیدن به چیزهایی که درمانش در
دست من نیست ،نیستم و زمانی هم که میرسم انگار چیزی در دلم میگوید
به آن دلبسته و وابسته نشو چراکه شاید مثل نسیم به سادگی بیاید و
برود. اما نمیگذارم که عطش لذت،لذت بودن از بین برود و همچنین دلم
میخواهد که در حال زندگی کنم،فقط در حال.دلم میخواهد بتوانم چیزهای
زیادی را با قلبم نگاه کنم،یعنی در آن زمان که بسیار سخت میشود به
واقعیات نگاه کرد، این دلم باشد که نگاه کند و تصمیم بگیرد نه احساسات
زودگذرو کم حواس و مصلحت نبین!
مادرم دیروز به من گفت که نمیخواهم مسئولیت کارها را بر شانه های
لرزان تو زیاد کنم اما امیدم به این است که تو با صبر از کنار این مشکلات رد
شوی ،امیدم به توست که این روزنه هرچند کوچک را پیدا کنی و مثل آب به
دنبال اقیانوس باشی، هرچند که این جویبار کوچک برای خود میتواند به
اندازه ی دریاها ،ارزشمند باشد !
خودم که فکر میکنم میبینم هنوز ظرفیت حل شدن در اقیانوس را پیدا نکرده
ام و به نوعی شاید بخواهم اصلا وارد دریایی نشوم که من در آن هیچ چیزی
نیستم . البته نه درهمه امور.
امروز بر خلاف روزهایی که انتظار واقعا اعصابم را خرد میکند از انتظار ناراحت
نبودم.بعد از گپ دلنشینی با شاگرد اول تحقیقات ارشد استاد آمد و مرا
فراخواند. پس از اتمام صحبت ها استاد از من سوال کرد که ایمیل آخر را
خودت نوشته ای؟ من همین الان هم منظور ایشان را ازاین پرسش نفهمیده
ام، اما با خود گفتم لابد من که در این جلسات مثل یک بت یخی یا یک ربات
رفتار میکنم، یا مثل کسی که منفعل است آن هم بسیار،یا کسی که گویی
چیزی از این مطالعات نفهمیده است ،جای شک دارد که چنین اتفاقی
برایش افتاده.
ایشان نمی دانستند من از سال سوم و در کلاس همین استاد تمام
شیطنت ها و شوخی ها و در کل اظهار نظرهایم را در برابر این استادم جا
گذاشتم . من در کلاس ها اصلا دانشجوی ساکتی نبودم و بیشتر اوقات اگر
بحث میکردم حتما این بحث بیشتر از ساعات کلاس طول میکشید .یکی از
دلایل این سکوت، هیچ بودن در برابرعلم استادم بود، البته من به این موضوع
واقف هستم که استعداد هایی دارم و بالاخره درباره ی یک مسئله،
نظرخاصی دارم، اما ترجیه میدادم این چشمه ی کم آب در برابر دریا ساکت
بماند.
و شاید به دلیل همین سکوت ،این رویدادهای اتفاق افتاده در من عجیب به
نظر می آمد.امروز میخواهم برایتان از چگونگی محو شدن افکار و رویاهایم
بگویم : من از زمانی که اندیشیدن را درک کردم، معنی میدادم به بیشتر
چیزهایی که در اطرافم وجود داشت.ذهن من شلوغ بود و پر از سوال اما بی
جواب. من در برابر این مسائلی که در جزء جزء زندگی به آنها دقت میکردم
بسیار عجول بودم .بی طاقت و غمگین.روح جستجو در من بی تاب و بی
جواب بود. من بی پناه .سوال هایم بی خانمان.به دانشگاه که وارد
شدم،فقط پژوهش ها و بحث هایم گاهی نمره ی خوبی میگرفتند در
سطح علم.اما علم محض من عریان بود و به هیچ علمی نمی خواست
وصل شود! علم من انگار صرفا تجربه هایم بود و افکار و دغدغه هایم.این
روح و جسم بی پروای من تا حد جنون حرف گوش نکن بود .و من تنها،تنها
در مصاف این سوال های پی درپی.
به جایی رسید که گمان کردم این خیالات هستند که تنها در من حرکت
میکنند، این پرسش ها و آن نگاه در عمل چیزی را من لایق کسب آن بودم
برایم فراهم نکرده،من دستاوردی قابل قبول نداشتم ، جا مانده بودم از
هرآنچه که با وجود آن، شاید به جواب هایم زودتر میرسیدم.
این علم حتی ندانستن کامپیوتر را هم شامل میشد.در این موقعیت این
علم محض بود که بر من پیروز گشت،.یک پای این قضیه لنگ میزد و من بی
آنکه بدانم کدام چرخ پنچر شده که جاده را با انحراف طی میکنم، شروع به
حذف اندیشه ها و بستن چشم هایم کردم.حذفه حذف.صرفا به رسیدن یا
نرسیدن توجه کردم.
از خودم،افکارم،سوال هایم،بیزار بودم و آنها در جایی گذاشتم و تنها
شدم.حداقل این تنهایی باری برایم نداشت و ذهنم سبک تر شده بود،بی
خیال و با تاسف،روزها مرا میگذراندند و میربردند.
این بار من و افسوس با هم شدیم.افسوس مدام نق میزد ،سرزنش
میکرد،مرا خرد میکرد.می گفت با آن همه تمرکز بر مسائل کجا را کشف
کردی و آیا آن کشف الان متعلق به توست یا مستعمره کشور دیگری شده
است؟ یا استقلال پیدا کرده است؟ یا آن کشف را مثل خیلی مسائل دیگر
در ایران از تو ربوده اند؟راست میگفت،آن همه که به جمعیت اتوبوس و مترو
نگاه کردم، به چشمان و اعمالشان، چه چیز در دستانم بود جز مشتی حرف
در وب؟آنچه برایم ارزشمند مانده بود نوع نگاهم بود که شکل گرفته بود و
میتوانست بر روزگار کشیده شود.
ناگهان،خسته
افسوس را رها کردم و تصمیم گرفتم،تصمیم برای دوباره بودن ودوباره
شدن.غم داشتم،با وجود پاهای سست،رفتم.و این رفتن همان شد که:
شکل جدیدی پیدا کردم
این بود قصه مسئله دار شدن من و معجزه انسان های خوب